موفقیت،انگیزشی،آموزشی

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.....

داستان شما می توانید

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان اسب پیر

کشاورزی جوان یک اسب پیر داشت یک روز هنگام برگشتن به خانه چون مراقبش نبود داخل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.. تنها پسرش که می توانست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان دو گدا

 

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش،اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان های شیوانا: دره

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین است

نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد

باغبان گفت :

راستش بعد از ظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

شیوانا | داستان شیوانا | داستان کوتاه تمام لذت دنی

در یکی از روزها شیوانا از روستایی می گذشت که به دو کشاورز بر خورد می کند. هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد.

شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان های استاد شیوانا : داستان کوتاه مرد آهنگر

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه و طلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد .

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت :

ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان های استاد شیوانا : داستان استاد قلابی

 

روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است

شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم به همسایگی ما آمده است همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان های استاد شیوانا : عشق یعنی انجام ندادن !

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی

داستان های استاد شیوانا : نگران تر از خودش نباش!

شیوانا همراه کاروانی از راهی می گذشت. در این سفر با مردی تاجر هم سفر بود که به قصد تجارت با تنها پسرش سفر می کرد.

مرد تاجر بسیار دقیق و پرکار بود و به هر آبادی که می رسیدند بخشی از اجناس خود را به تناسب وضعیت مالی اهالی به آنها عرضه می کرد و از آنها جنس هایی که مناسب می دانست می خرید و به راه خود ادامه می داد. اما برعکس مرد تاجر، پسر او بسیار خوش گذران

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید نیک نژادی